بعد از گذشت چند ماه
با روایتی دیگر

دختری به نام پروانه
مثل یک عروسک بی جان-روی تختخواب بیگانه
ساکت و بی غرور و بی احساس-با دلی شبیه ویرانه
با دلی که داشت می مرد-توی ساعتی پر از نفرت
بوسه بر لبان او می ریخت-یک غریبه مرد دیوانه
که پدر فروخت او را ، به دو تا چک ناقابل
دست پاک و کوچکش را دید - توی دست مرد بیگانه
... و در آن شب طولانی ، یاد مرگ مادرش افتاد
یاد لحظه ای که می خندید - رو سرش می کشید شانه
یا <ترک می کنم> های پدر ، توی آخرین پک تریاک
که تمام غیرتش را یاخت ، پای آن قول مردانه
و به یاد آن پسر افتاد ، در صف شلوغ نانوایی
جمله ای جواد و تکراری - (( عشق من تویی پروانه))
یاد آن برادرش را که - توی بد مستیش با چوب
به سراغ خواهرش میرفت ـ به همان دلیل مردانه
***
و پس از دقایقی در خون- غنچه رز تنش خشکید
کار او گذشته بود از مرگ - رو سرش خراب شد خانه
و سکانس آخر قصه -( خودکشی ، تیغ ، رگ دست )
تیتر اعلامیه ترحیم ـ دختری به نام (( پروانه ))
مهاباد-۸۶

